
با بروز تحولاتی در هنر مدرن همچون ظهور فرمهای انتزاعی در نقاشی یا رواج موسیقی آتونال، نظریهی گسست هنر مدرن از هنر سنتی غرب بر سر زبانها افتاد و محلی شد برای طرح مباحثی نظیر «تعلق داشتن هنر به گذشته» و چه بسا افراطیتر از آن «پایان یا مرگ هنر». در چنین فضایی گادامر فیلسوف برجسته آلمانی با ایدهی مشروعیت هنر مدرن استدلال میکند که میان هنر گذشته و هنر مدرن پیوستگی هستیشناسانهی عمیقی وجود دارد. او در تایید دیدگاهش به تحلیل مبانی انسانشناختی تجربهی هنری و زیبایی شناختی آن میپردازد و به این ترتیب راه را برای تعریف جامعتری از هنر هموار میسازد.
ما در مقام مخاطب هنر باید بیاموزیم که به اثر هنری درست بنگریم و به آن گوش فرا دهیم، آن را رمزگشایی کنیم و بخوانیم. تنها در این صورت است که اثر هنری خواه سنتی باشد خواه مدرن با ما سخن میگوید و از ما میخواهد که در آن درنگ کنیم، در تئاتر و فرآیند تماشا هر چیزی معنایی دارد که نشانهشناسان در این باره نظرات متعدد و متنوعی دارند، اما فراتر از آن و پیش از اینها، فیگورها و حرکات بدن بازیگر نه فقط معنای تئاتری دارد، که نشانههای فرهنگی هستند. تئاتر تا حدود زیادی به آیینهای رسمی و خاص و ظهور و رشد نظام فرهنگیای که به کار میگیرد، وابسته است. بنابراین میتوان گفت فقط درام نیست که ایدهها و ارزشهای خاصی از جامعه را در قالب کلمات بیان میکند بلکه نظامهای مختلف فرهنگی نیز به کارکرد اجتماعی تئاتر یاری میرسانند.
نمایش “چاکرای ریشه” در یک تلاقی غیر منطقی سعی در اتصال خود به ساختار و آموزههای هنر مدرن را دارد بی آنکه به صورت مفهومی بخواهد این اتصال را برقرار کند، عمدهی تمرکز خود را به زرق و برق اجرا معطف کرده است. نمایش در سه مقطع «زندگی، مرگ و دوباره زندگی» تعریف شده که در قسمت اول تمامی عناصر طبیعی در بهترین حالت و تعامل با یکدیگر و با پسر بچه (نمایندهی انسان) نشان از وضعیت خوب زمین و ارتباطش با بشر است که در قسمت بعد با ورود عناصر مدرن و صنعتی این زندگی دچار چالش و رخوت میشود و در بخش پایانی با کمک گرفتن از گیلگمش بر هجومِ ساز و کار صنعت غلبه کرده و دوباره به زندگی طبیعی و با طراوت باز میگردد. پسر بچه که تمثیلی از نوع بشر در این اجرا است برای پیروزی بر ابژههای صنعتی از گیلگمش کمک میگیرد تا بتواند وضعیت ابتدایی را دوباره بسازد. گیلگمش به عنوان ناجی و محافظ حیات و جاودانگی بر صنعت و مفاهیم مربوط به مدرنیته پیروز میشود و در پیوند دوبارهی انسان و طبیعت تأثیر خود را نمایان میکند. اما سوال مهم و اساسی اینجاست که در قصهی گیلگمش به عنوان یک داستان حماسی آنچه مهم و قابل تأمل است فهم درک این پادشاه سومری/اکدی از فناپذیری و عدم جاودانگی انسان است که با مفاهیم این اجرا در تضاد است. رابطه گیلگمش و انکیدو رابطهای انسانی اما با جنبه های مختلف فرهنگی است؛ رابطهای است که به شناخت می رسد اما ارتباط گیل گمش با مفاهیم و چارچوب فکری و اجرایی اثر در یک وضعیت فرامتنی هم قابل فهم نیست. حتی رابطهی گیلگمش و پسر بچه نمایش هم قابل ارجاع به رابطه گیلگمش و انکیدو نبوده و این رابطه را در ذیل نظام معنایی این اثر نمیتوان تعریف کرد. قطعا در ذهن علی سنامیری به عنوان کارگردان اثر، این حلقه مفقوده پاسخهایی دارد اما در این اجرا سوالاتی وجود دارد که متاسفانه بی جواب میماند و به تعبیری کارگردان آنچه را در ذهن داشته نتوانسته در اجرا به صورت قابل فهمی ارائه کند.
اجرای چاکرای ریشه بی تفاوت به آنچه میتوانست برگ زرین اجرا باشد (به جز پسر بچه) امکان اصلی که همان بدن بازیگر است را از خود گرفته و با ساخت شبه عروسکهایی در اندازههای مختلف برای ساخت فضا و هویت موجود از آن استفاده کرده است؛ که این روش سادهترین و ابتداییترین کار ممکن برای اجرایی کردن ایدههای کارگردان است؛ که اگر هرآنچه شبه عروسکها در نظام نشانهای اثر ساخته بودند حذف میشد و بازیگران به عنوان پرفورمرهایی چالاک و خلاق حضور داشتند و بدنها، ژست و فیگورهای آنها تمام این فضاسازیها را انجام میداد این اجرا به اثری بر پایهی تعاریف جدید از مطالعات اجرا تبدیل و به فرم جهانی نزدیکتر میشد. حذف بدن همان کاری است که از منظر سیاسی و فرهنگی در کشور ما سابقهای دیرینه دارد و متاسفانه در این اجرا نیز توسط کارگردان انجام شده تا جایی که بدنهای اصیل و کارآمد به جای آنکه خودشان یک نظامی نشانههای مستدل و اجرایی بسازند در خدمت حرکت دادن عروسکها و سازههای مصنوع مورد استفاده قرار میگیرند. در تاثیر عمیق و کارآمدی بدن در اجرا همین بس که در اجرای “چاکرای ریشه” در اکثر موارد آنچه آدمهای سیاهپوش بهعنوان عامل محرک حجمهای مصنوعی انجام میدادند به مراتب دیدنیتر از حرکت حجمها بود، اجرا با تعریف یک درب در وسط و فضای بسته دائم قراردادهای خودش را نقد میکرد و اجراگران برای ورود و خروج از کنارهها استفاده میکردند که اساسا” قرارداد اجرا را از نقض کرده و تماشاگر را دچار اغتشاش بصری میکرد. اجرا با موسیقی و نورهای مختلف در خلق فضاهای مد نظرش نسبتا موفق بود و کارآمدی عناصر موسیقی، لباس، رنگ، نور و… به چشم میآمد.
گروه “چاکراه ریشه” جوان و خوش فکر و با انگیزهاند این را از اجرایشان میتوان فهمید و قطعا آثار بعدی آنها به مراتب در ساختار فرمی و مفهومی بهتری قرار خواهد داشت که البته نیازمند تلاش، شناخت و مطالعه چند برابری است.
بدون دیدگاه